بوبو 37 14


بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

مشخصات

  • منبع: http://bobot91977.persianblog.ir/post/1
  • کلمات کلیدی: persianblog ,http ,سايت ,خدمات سايت
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.
داستان عاشقانه

وقتی اس ام اسی از مادرم می رسد غمگین میشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتی.

چشمهایش را ریز میکند و دکمه ها را سخت می فشارد

اس ام اس هایش همیشه جاافتادگی دارند.

چند حرف را از قلم می اندازد یا کلمه ای را به شکلی غیر معمول می نویسد؛

یک شکل ِ ویژه که یادآوری می کند او با زحمت این ها را نوشته.

انگار از درون یک زندان در فرصتی کوتاه با هزار بدبختی فرستاده شده باشند.

در اغلب موارد اس ام اس میدهد و میپرسد برای شام برمیگردم یا نه؛

با کلمه های خودش، با حروفی که یادآوری میکند او مادر است نه هر کس دیگر.

مادری که عمق ِعشق به او را نمیشود سنجید.

با دیدن اس ام اس هایش فقط گلویم فشرده میشود.

آخ مادر! میخواستم بگویم اس ام اس هایت عاقبت دیوانه ام میکند.

پدرم... او میگوید: این کارت شارژ را وارد کن.

میگویم: بزن ستاره صد و چہل... و او مقاومت میکند.

برایش ساده است؛ اما نمیخواهد بازی ِجدید را بپذیرد.

اینباکسش به شکلی بیرحمانه لبریز ِ اس ام اس های ِ بی احساس ِ ایرانسل است.

هیچ کس به او اس ام اس نمیدهد و او نیز به کسی.

ولی فقط یک بار، بله فقط یک بار به من اس ام اس داد.

او همیشه به خاطر آلرژی ِ تنفسی اش آدامس میجود.

میگوید گلویش را مرطوب میکند و بہتر نفس میکشد. در اس ام اس اش نوشته بود: "آدامس". همین!

فقط همین یک کلمه.

ننوشته بود آدامس بخر یا آدامس میخواهم. نه، فقط آدامس!

وقتی خواندمش توی ِ خیابان راه میرفتم.

یادم میآید که ایستادم. فروریختم. یک کلمه و او چطور این را نوشته بود!؟

چقدر کم، چقدر کوتاه، چقدر غریب... آدامس... 


مشخصات

  • منبع: http://bobot91977.persianblog.ir/post/2
  • کلمات کلیدی: آدامس ,میکند ,کلمه ,نوشته ,داستان عاشقانه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها